دانلود آهنگ جدید

دانلود داستان حامد حسینی به نام من به همه ارزوهام رسیدم 3

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷

دانلود داستان حامد حسینی به نام من به همه ارزوهام رسیدم۳

دانلود داستان حامد حسینی به نام من به همه ارزوهام رسیدم 3

دانلود داستان حامد حسینی به نام من به همه ارزوهام رسیدم ۳

متن داستان حامد حسینی - من به همه ارزوهام رسیدم ۳

#من_به_همه_آرزوهام_رسيدم ?

پارت ٣...

اصلاً خوشحال نبودم و تنها شهامتى كه از خودم به خرج دادم اين بود كه اشتباه دفعه ى قبل رو تمرار نكنم ، من فرار نكردم و پشت پدرم جا خوردم ...

دختر خانمى تقريباً در رو باز كرد و با پدرم به آهستگى سلام كرد ، پدرم رو ميشناخت و انگار منتظر ما بود ، من كه سرم از خجالت و شرم و حيا و بيشتر از استرس و ترس فقط كف كوچه ى خالى رو نگاه مى كرد فقط صدا ميشنيدم ، كه اون هم برام عجيب و غريب بود ! يك آن فهميدم من حتى صداى معشوقه ام رو يك بار نشنيدم و جتى تصور نكردم ، از شنيدن صدا هيچ حالت خاصى بهم دست نداد و همونجور سر افكنده به داخل خانه رفتم ، بعد از سلام و احوال پرسى با اهل و عيال اقاى نيكجو و پدر با اصرار تونستم سرم رو كه ديگه انگار چند تُن شده برد بلند كنم ، تعجب كردم ، يك مادر ، يك پدر و دخترى كه اصلاً نميشناختم ! كمى از من كوچكتر و زيبا ...

او قرار بود شاگرد من باشد ، شيطنت رو ميتونستم در نگاهش ببينم ، رفتار بيش فعالانه و كاملاً متضادش با من كمى معضبم كرده بود ، اقاى نيكجو از دخترشون خواستن گتاب و دفتر بيارن تا من كارم رو شروع كنم ...

من تمام حواسم به در حياط بود تا دختر ديگرى كه من به خاطرش تا اينجا اومدم از در وارد بشه ...

به اهستگى كار مى كردم و شيطنت و كند ذهنى ِ دختو كوچك اقاى نيكجو هم كمك مى كرد تا زمان بيهوده طى بشه ...

لا و لوى صحبت ها از من پرسيد اسمت چيه ؟

اولين بارى بود كه يه دختر اين سوال رو ازم مى پرسيد و برام غريب بود ! گفتم : پدرام

آروم گفت چه جالب اسم منم پونه ست ...

لبخندى زد و باز هم من خمه ى حواسم جاى ديگه بود و گفتم اسم خواهرت چيه ؟!!!

نميدونم چرا اينو پرسيدم !!! نميدونم اصلاً بقيه شنيدن يا نه ! بزرگ تر ها مشغول گپ و گفت بودن و پونه هم آروم گفت مگه خواهرمو ميشناسى ؟

منم كه جسور شده بودم ! انگار پوست اندازى كرده بودم ! يا شايد راحتى و صميميت پونه بهم كمك مى كرد گفتم قديما يه بار ديدمش ...

پونه لبخند معنى دارى زد و گفت كجا اونوقت ؟!!!

منم بدم نميومد فك كنه ما يه ارتباطى داريم و چون هيچ حرف و خاطره اى نداشتم ! جورى سرم رو انداختم پايين و گفتم هيچى ولش كن كه اون فك كنه خبريه ...

من جوابى ندادم اما رفتارم دروغ محض بود و من از اين كارم لذت بردم ، جورى كه حتى خودمم باورم شده بود كه يه ارتباطى بينمون هست ...

يه جايى خونده بودم ما هميشه در حال انتخاب كردنيم و مهم كنار اومدن با انتخاب هاست ...

من كاملاً از اولين بزرگ ترين دروغ زندگيم كه اون هم در لفافه بود خوشحال بودم ، ذوق داشتم ، احساس مى كردم اولين قرار رو تجربه كردم و اصلاً يادم نمياد جطور تمريناى اون روزمون تموم شد ...

خواهر ِ پونه نيومد و تقريباً دو ساعتى گذشته بود و بعد از نوشيدن چاى ما از خونه زديم بيرون ...

فك مى كردم چقدر بد شانسم كه بعد از اين همه سال رفتم توى خونه شون و نديدمش ! حتى فك مى كردم نكنه اونا فهميده باشن و از عمد دختره رو فرستادن جايى تا ما رو در رو نشيم ! خلاصه ذهن بيمارم هزارو يك فكر رو مرور كرد بى صبرانه منتظر بودم براى جلسه ى بعدى ...

شعرام پخته تر شده بودن و خودم اينو مى فهميدم ، براى مادرم مى خوندم و اون هم صريح نقد مى كرد ، مثل بابام نبود كه همه اش تعريف كنه ، اوائل بهم بر مى خورد اما با انتقادش ديدم كه شعرام بهتر ميشن ، اما اون اصل ماجرا رو نميدونست و يا شايد ميدونست به روم نمياورد ...

خلاصه منتظر نوبت دوم كلاس شدم و تصميم گرفتم كمى از هوشم براى اولين بار سوء استفاده كنم ، سعى كردم به پونه كمى نزديك تر شم تا بتونم از طريق اون خواهرش رو ببينم ، اما در دومين جلسه فهميدم خواهرش كل تابستون رو رفته روستا پيش مادر بزرگش و من كماكان در غم و اندوه خودم بيشتر فرو ميرفتم اما اميدوار بودم ...

من هميشه در حال فكر كردن بودم ، گاهى اوقات همزمان به چند چيز مختلف فكر مى كردم ، باهوش و با استعداد بودم و رويا پرداز ، هرچند فكر مى كردم كل تابستون كه من معلم پونه ام خواهرش رو نميبينم اما هميءه اميدوار بودم شايد به يك مناسبتى ما هم رفتيم روستا ...

فكر و خيال هيچ چار چوبى نداره ، همه ى حالت هاى ممكن و غير ممكنى كه ميشد من خواهر پونه رو ببينم به سرم زده بود ، بيخيال سگا شده بودم و كل تابستون رو درس مى خوندم تا بتونم از پس پونه بر بيام و خداى نكرده از من نا اميد نشن ...

هر بار به اميد ديدن خواهرش ميرفتم خونه شون ...

كم كم با پونه صميمى تر شده بودم اما هنوز همون پدرام خجالتى بودم كه روم نميشد حرفاى دلم رو به كسى بگم ...

كم كم تبديل شده بودم به يه عاشق واقعى ...

اما سعى مى كردم هميشه خودم رو مرد واقعى نشون بدم

كه اگر پونه از من با خواهرش حرف زد اون شيفته ى من بشه ...

-

-

-ادامه دارد

#حامدحسينى #من_به_همه_آرزوهام_رسيدم

دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 1
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.