دانلود آهنگ جدید

دانلود داستان حامد حسینی به نام من به همه ارزوهام رسیدم 2

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷

دانلود داستان حامد حسینی به نام من به همه ارزوهام رسیدم ۲

دانلود داستان حامد حسینی به نام من به همه ارزوهام رسیدم 2

دانلود داستان حامد حسینی به نام من به همه ارزوهام رسیدم ۲

متن داستان حامد حسینی - من به همه ارزوهام رسیدم ۲

#من_به_همه_آرزوهام_رسيدم

پارت دوم...

...انقدر غرق ِ اون بودم كه يادم رفت از ورود يخچال به خونمون خوشحال باشم ، آرزوم برآورده شده بود و من مات ِ تماشاى آرزوى بعديم بودم ? اولين بارى بود كه اون حس رو تجربه مى كردم ! نه اسمى ! نه نشونى ! نه انگيزه اى و نه منفعتى ! لذت ِ محض ...

مات بودم كه ديدم بابام ميگه پسرم آقاى نيكجو با شماست ...

منم خجالتى ! احساس مى كردم نگاهم منو لو داده و سرخ شدم ? بهم گفت يه ليوان آب بيار براى دخترم ...

من ِ احمق ِ خجالتى به سمت ِ مخالف فقط دويدم و يه جورايى از صحنه در رفتم ، هيچ وقت نفهميدم چرا ! اما من شهامتى از خودم نشون ندادم و فرار كردم ...

نيكجو ! همين فقط يادم موند ! و صداي بادى كه موقع دويدن توى گوشم ميپيچيد ...

گذشتن ِ اون روزها كه معنى ِ اون حال رو نميدونستم خيلى سخت نبود ، فقط بهش فكر مى كردم ! خيلى راحت و آسون ...

روز ها و ماه ها و سال ها گذشت و من از فكر كردن به اون منظره ى تماشايى لذت مى بردم ...

حالا ديگه موقعيت كار بابام ارتقا پيدا كرده بود و تو يه خونه بهتر زندگى مى كرديم ، يه محله ى بهتر با كلى آدم كه بهمون احترام ميزاشتن ...

منم همونجور مودب و باوقار حالا ديگه ١٣ سالم بود ...

به خاطر قبولى ِ با نمرات عالى ِ ٢٠ بابام قصد داشت برام يه هديه بخره ، #سگا ? اخ اگه بدونيد چقدر خوشحال بودم ، با پدرم رفتيم براى خونه يه تلوزيون بزرگ ١٤ اينچ ِ رنگى و يه ضبط و يه سگا خريديم ، حالا من اجازه داشتم با تلويزيون سياه و سفيد قديمى مون سگا بازى كنم كل تعطيلات تابستون رو ...

بابام معلم بود و از فروشگاه فرهنگيان كل اينارو خريده بود ، يه دربست گرفتيم و همه رو ريختيم توى پيكان ِ نارنجى ِ درب و داغونى كه وقتى نشستم توش دلم لرزيد ، راننده اش همون آقاى نيكجو بود ، نفسم بند اومد ، بر عكس ِ من كه كلى جوون تر شده بودم پير تر شده بود ، موهاى سفيد و صدايى خسته ! من ترسيده بودم ! احساس مى كردم همه قدرت اينو پيدا كردن ذهنم رو بخونن ...

عرق مى ريختم و از ديد خودم مدام تابلو تر ميشدم ...

بابام با يه اعتماد به نفس خاصى به اقاى نيكجو گفت پسرم كل درساش رو ٢٠ شده و براش اين جايزه گرفتم ، اين تابستون رو تفريح كنه كه از سال ديگه بايد بشينه و درس بخونه براى دانشگاه ، ديگه مردى شده واس خودش...

پدرم هميشه پدر خوبى بود ، مادرم هم بهترين بود اما اون لحظه من فقط يادِ صداى بادى افتادم كه موقع فرارِ ٨-٩ سال پيش توى گوشم مى پيچيد ...

قلبم انقدر تند و محكم ميزد كه فك مى كردم همه صداشو ميشنون ، اقاى نيكجو يه احسنت باريك الله ِ كت و كلفتى نثار ما كرد و از توى اينه يه نگاه و يه اهى كشيد و گفت : دبير جان تو كه وضعيت مارو ميدونى، دختر من رياضياتش ضعيفه و رفوزه شده ، پسرت رو بفرست اين يكى دو ماهى هفته اى دو بارم شده با دختر ما كار كنه بلكه تابستون قبول شه -

البته جملات ديگه اى گفت كه من ديگه توى كما بودم و نشنيدم و بى صبرانه منتظر لحظه ى وصال ، بيقرار بودم براى ديدار ِ يار اونم بعد از سال ها ?

رسيديم خونه و بازم يادم رفت از سگا لذت ببرم و هر ثانيه منتظر بودم بابام بياد منو ببره خونه ى اقاى نيكجو...

روز ها و شب ها ديگه به سختى مى گذشت و انگار همه چيز برام معنى دار شده بود ، فكر مى كردم اونم منتظر منه ...

فك مى كردم چقدر خوشحال ميشه منو ببينه ! حتى يك در صد هم فكر نمى كردم اگه منو نشناسه بايد چيكار كنم !!!

واس خودم يه مشت كلمه ى سطحى ِ عاشقانه پشت هم مرتب مى كردم و يه لحنى بهش ميدادم كه به خيالم من ِ عاشق شعر هم ميگم ...

دليلش رو نميدونستم فقط مينوشتم ...

بيشتر از اونكه عاشق و شاعر باشم دوست داشتم اينجورى باشم ، دوست داشتم درد بكشم و كلمات رو پشت هم بنويسم ، چند بارى سعى كردم نوشته هاى نا مطلوب رو توى مشتم مچاله كنم و پرت كنم به سمت ِ ديوار پشت سرم اما اون پُزى كه دلم مى خواست هيچ وقت در نيومد ...

تا اينكه روز موعود فرا رسيد ، بابا اومد و گفت حاضر شو ، من حاضر شدم ، بابام معمولاً براى كارا توضيح نميداد اما من ايمان داشتم لحظه ! لحظه ى موعوده !

درست هم حدس زدم ، ما به خانه ى آقاى نيكجو رفتيم ...

من ِ خجالت زده ى سرخ ، انگار نه انگار اون عاشق توى خلوت خودمم ! نميتونستم رول خودم رو بازى كنم ! استرس همه ى وجودم رو در بر گرفته بود ! عرق ريزان در كنار پدر كه با كف دست به درِ منزل آقاى نيكجو ضربه ميزد ...

صدايى توليد مى كرد كه صاحب خانه متوجه حضور ما بشه ، اما براى من مثل موسيقى متن ِ يك فيلم ِ ترسناك بود ، هيچ پيشبينى نميتونستم بكنم، اصلاً خوشحال نبودم و تنها شهامتى كه از خودم به خرج دادم اين بود كه اشتباه دفعه ى قبل رو تمرار نكنم ، من فرار نكردم و پشت پدرم جا خوردم ...

-

-

ادامه دارد ...

#حامدحسينى #من_به_همه_آرزوهام_رسيدم

برچسب ها

دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 1
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.